ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

بدون عنوان

روز 4شنبه 10 خرداد نی نی عمه سعیده دنیا اومد .همه با هم رفتیم بیمارستان. خاله نیکا هم بود ولی نمی ذاشتند گل پسرم بیاد داخل و بیشتر پیش بابایی بود. همون روز من رفتم جهرم پیش مامانم.  چند روز اونجا بودیم و بعد مامان و خاله نیلوفر رو راضی کردم که بیان شیراز.توی جاده من به خاطر ایلیا عقب نشستم. مامان جون که رانندگی میکرد و اگه ایلیا جلو می نشست همه اش گریه می کرد که بره رو پای مامان جون بشینه. با مامان جون  یه روز رفتیم تنگ غوره دان و یه روز هم واسه نهار رفتیم باغ جنت.دیشب هم  رفتیم خونه عمه سعیده.وقتی برمی گشتیم بابایی می خواست کیف پولش رو که توی ماشین دوستش جا گذاشته بود بیاره.خونه شون آخر یه کوچه بود که تاریک بود و من که حوا...
16 خرداد 1391

گل پسر

مامانی پای کامپیوتر بود و ایلیا و خاله نیکا هم داشتند پاپ کورن می خوردن.مامانی یه لحظه متوجه شد که ایلیا داره اونو صدا می زنه آخه  مثل همیشه واضح نمی گفت مامانی.مامان رفت سراغ ایلیا دید ایلیا یه دونه پاپ کورن تودستشه  و می خواد بده به مامانی.مامانی داشت دلش غش می رفت وای یعنی واقعا ایلیا می خواست اینو  بده به من؟ مامانی پاپ کورن رو تو دهن گذاشت دید خیسه.اومد پاپ کورن رو بخوره دید سفته نگو که یه نفر قبلا اونو خورده بوده و چون سفت بود هیچ کس رو بهتر از مامانی پیدا نکرده بود. ...
9 خرداد 1391

مامانی متحول میشود

الان ساعت یازده شبه همه خوابیدند.بابایی _ایلیاو خاله نیکا.امروز روز خیلی خوبی بود با دوست بابایی که وکیله و خانومش هم که یه نی نی تو شکمشه رفتیم بیرون.یه جایی نزدیک سپیدان.یه باغ خصوصی بود که ورودی اون ده هزار تومن بود اما عالی بود.ایلیا جون که همه اش توی آب بود و حسابی کیف کرده بود .من هم طی صحبت هایی که با دوست بابایی کردم تصمیم گرفتم امسال واسه آزمون وکالت ثبت نام کنم.فقط از این می ترسم که به همه بگم آخرم نتونم بخونم .نمی دونم با این نی نی کوچولو می تونم درس بخونم یانه؟اما خیلی دلم واسه رشته ام و مباحث حقوقی تنگ شده. بعضی وقتا خیلی دلم می گیره آخه بعد از زایمان دیگه نتونستم برم سرکاریعنی خودم نخواستم.حالا هم که توی خونه هستم احساس می کن...
7 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد